روز بد شروع شد . اوخوابش برده بود ووقت کارش دیر شده بود وهرچه که دراداره رخ داد براثر آشفتگی عصبی او ایجاد گردید. وقتی به ایستگاه اتوبوس رسید تابه خانه برگردد درشکمش یک گره بزرگ احساس می کرد. مثل همیشه اتوبوس تاخیر داشت و پراز جمعیت بود اومجبورشد درراهرو وسط آن بایستد .همین طورکه اتوبوس تلوتلو خوران اورابه هرسمتی پرتاب می کرد ،افسردگیش هم عمیق تر شد. بعداز جلو صدایی شنید که می گفت:«روز زیبایی است، اینطور نیست ؟ » به جهت انبوه جمعیت او قادر نبود آن مرد راببیند ولی صدایش را می شنید که مرتباً درمورد مناظر بهاری اظهار نظر می کرد وهرمنظره ای راکه نزدیک می شد نام می برد.این کلیسا، این گورستان ، آن مرکزآتش نشانی . چندی بعد همه مسافران داشتند ازپنجره به بیرون نگاه می کردند . علاقمندی مردآنقدر همه گیر شده بود که دختر متوجه شد برای اولین باردرطول آن روز دارد لبخند می زند. آنها به ایستگاه رسیدند.وقتی داشت راهش راازمیان مسافران بازمیکرد تا به درخروجی برسد نگاهی به مرد «راهنما» انداخت.مردی مسن بودکه ریش داشت،عینک تیره برچشم داشت وباخود عصای باریک سفیدی حمل می کرد .